![]() |
![]() |
|
| هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست ، که من به زندگی نشسته ام . . . |
|
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو تا بدانجا برمت که میخواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که نا آرام باشی یا دریای زندگی ات متلاطم باشد دریایی که در آن می رانی پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند من اند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند که دریابم شگفتی کنم بازشناسم که ام ؟ که می توانم باشم ؟ که می خواهم باشم ؟ تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گرانبار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهی ست ناشناخته پرخوار نا هموار راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را بی آن که شنیده باشم خروش رودها را بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می تواند فراز آید اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:23 توسط رو به غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|