![]() |
![]() |
|
| هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست ، که من به زندگی نشسته ام . . . |
|
گیرم تمام شهر پر از سرمه ریزها
خالی شده ست مصر دلم از عزیزها داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد حالا شده ست نوبت ابرو تمیزها دیگر به کوه و تیشه و مجنون نیاز نیست عشاق قانع اند به میخ و پریزها دستی دراز نیست به عنوان دوستی جز دست های توطئه از زیر میزها خانم بخند که نمک خنده های تو بر عکس لازم است برای مریض ها دل نیست آن چه جز به هوای تو می تپد مجموعه ای است از رگ و این جور چیزها من کودکم و عشق به سان گدازه داغ من دست می زنم به تمامی جیزها . . . حامد عسکری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:6 توسط رو به غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|