تبليغاتX
همسایه ی باران و موسیقی
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست ، که من به زندگی نشسته ام . . .
مرگ مانند زندگی ، ضرب آهنگ ها ، فصل ها و نمو خودش را دارد . امروز ما در آستانه ی

بهار هستیم . فردا ، سوسن ها و درخت های گیلاس ، جشن خود را برپا خواهند کرد . ژیسلن !

وقتی من رویم را بر می گردانم تا تورا درمرگ تازه ات ببینم - هرچند کلمه ی برگشتن کلمه ی

مناسبی نیست ، زیرا تو همیشه جلوتر ، همیشه پیش تر از من بودی - تو را در این موسم آخرین

یخ بندان و اولین شکوفه ی سفید به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهـــــــــه

می زند . دلم برای خنده ات تنگ شده است . در فقدان یا می توان پوسید ، یا می توان به اوج

زندگی دست یافت . در پاییز و زمستان پس از مرگت ، من باغچه ی کوچک جوهر را بــــرای

کشت آماده کردم . برای ورود به باغچه دو در وجود دارد : در آواز و در داستان . آواز را من

سروده ام ولی در مورد داستان ، من فقط راوی آن هستم . من آن را به فرزندانت ، به پرندگان

بهشتی ات ، به سه زندگی ابدی ات تقدیم می کنم . گائل ، هلن و کلمانس . من آن ها را به کاوش

خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روز روشنایی را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست .

روشنایی که تو برترین سرچشمه ی آن بودی . . .

 

بخشی از کتاب فراتر از بودن اثر کریستین بوبن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:3  توسط رو به غروب | 
 
http://www.persianupload.com/download.xjoshandeep?file=5601004 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------