تبليغاتX
همسایه ی باران و موسیقی
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست ، که من به زندگی نشسته ام . . .

ديري دربند نشست اين گريزپا

ديري مي هراسيد از زندانبان چوب به دست

اكنون هراسان راه خويش را مي رود

هر چيز او را به سكندري مي افكند

حتي سايه ي يك چوب دست

آري ! حقيقت دردناك است ، اما نه به خودي خود ، بلكه از آن رو كه ايماني را نابود مي كند
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط رو به غروب | 

گاه آرزو می کنم زورقی باشم

برای تو

تا بدانجا برمت که میخواهی

زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا دریای زندگی ات متلاطم باشد

دریایی که در آن می رانی

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند من اند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

که دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام ؟

که می توانم باشم ؟

که می خواهم باشم ؟

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهی ست ناشناخته

پرخوار

نا هموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را

بی آن که شنیده باشم خروش رودها را

بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:23  توسط رو به غروب | 
مرگ مانند زندگی ، ضرب آهنگ ها ، فصل ها و نمو خودش را دارد . امروز ما در آستانه ی

بهار هستیم . فردا ، سوسن ها و درخت های گیلاس ، جشن خود را برپا خواهند کرد . ژیسلن !

وقتی من رویم را بر می گردانم تا تورا درمرگ تازه ات ببینم - هرچند کلمه ی برگشتن کلمه ی

مناسبی نیست ، زیرا تو همیشه جلوتر ، همیشه پیش تر از من بودی - تو را در این موسم آخرین

یخ بندان و اولین شکوفه ی سفید به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهـــــــــه

می زند . دلم برای خنده ات تنگ شده است . در فقدان یا می توان پوسید ، یا می توان به اوج

زندگی دست یافت . در پاییز و زمستان پس از مرگت ، من باغچه ی کوچک جوهر را بــــرای

کشت آماده کردم . برای ورود به باغچه دو در وجود دارد : در آواز و در داستان . آواز را من

سروده ام ولی در مورد داستان ، من فقط راوی آن هستم . من آن را به فرزندانت ، به پرندگان

بهشتی ات ، به سه زندگی ابدی ات تقدیم می کنم . گائل ، هلن و کلمانس . من آن ها را به کاوش

خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روز روشنایی را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست .

روشنایی که تو برترین سرچشمه ی آن بودی . . .

 

بخشی از کتاب فراتر از بودن اثر کریستین بوبن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:3  توسط رو به غروب | 

درتاريكي مي خزم

اشباح شب بر سنگفرش خيابان خوابيده اند

و حس غريبي در كوچه ها جاري است

پنجره اي رو به سلامم باز نمي شود

ناتواني معصومي

درخانه ها مي گريد

و راز پيچك وديوار

درنگاه بي تفاوت تكرار

بايدي است

ميان دو تنهايي . . .

دستم به آسمان زنجير مي شود

و زمان از حوصله ام پير

و درصبحي بي سپيده

بانگ خروس بي موقع

تنها خوابم را آشفته مي كند !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:54  توسط رو به غروب | 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود

بیشتر از این ها گفته بود . . .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:57  توسط رو به غروب | 
 
http://www.persianupload.com/download.xjoshandeep?file=5601004 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------